خرید بک لینک
ادبیات و فناوری داده‌ها شعر و مطالب علمی و فناوری روز سطح علمی تا حالا دقت کردین چرا خانم ها کمتر از آقایون دانشمند و ادیب و مخترع و ... میشن. یکی از دلایلش می‌تونه تمرکز بیشتر و عمیق تر آقایون و در ادامه سلطه بیشتر آقایون بر خانم ها در طول تاریخ باشه. اما به نظرم یک دلیل خیلی مهمتر هم هست. از وقتی مستقل زندگی می‌کنم خیلی به چشمم اومده که واقعا یکی باید ‌تو خونه بشوره، بپزه و نظافت کنه تا آدم بتونه به کارایی مثل خوندن، نوشتن و فکر کردن بپردازه و این‌کارو پیش‌فرض همیشه رو دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده رستمیان تاريخ: شنبه 11 مهر 1405 ساعت: 6:50

دوران سختیه. آیا میتونیم به آینده امیدوار باشیم؟ گرانی، سقوط، فقر، شکست، دریغ و حسرت احساساتیست که سالهاست در ایران با آنها زندگی میکنیم. اما صبر کنید من علارغم همه ی اینها خبرهای خوبی براتون دارم.نسیم نیکلاس طالب در کتاب" پادشکننده "حرفی میزنه که شاید مرهمی باشه بر بغض و باختی که سالهاست گلوی ما ایرانی ها را فشار میده.برای فهم منظور او از پادشکنندگی هیچ مثالی بهتر از سیستم ایمنی نیست.وقتی قاره آمریکا توسط اسپانیایی ها فتح شد در مدت کوتاهی بیشتر بومیان آمریکا کشته شدند ولی نه با تفنگهای آن چندصادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده رستمیان تاريخ: شنبه 11 مهر 1405 ساعت: 6:50

ادبیات و فناوری گزارش‌ها شعر و مطالب علمی و فناوری روز آواز عاشقانه آواز عاشقانه ی ما در گلو شکستحق با سکوت بود، صدا در گلو شکستدیگر دلم هوای سرودن نمی کندتنها بهانه ی دل ما در گلو شکستسربسته ماند بغض گره خورده در دلمآن گریه های عقده گشا در گلو شکستای داد، کس به داغ دل باغ دل ندادای وای، های های عزا در گلو شکستآن روزهای خوب که دیدیم، خواب بودخوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکستفرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده رستمیان تاريخ: شنبه 11 مهر 1405 ساعت: 6:50

ادبیات و فناوری گزارش‌ها شعر و مطالب علمی و فناوری روز متوسط بودن به نظرتون چند درصد از جامعه قشر متوسط هستند. نه فقط از لحاظ مالی، بلکه از همه نظر. پول و هوش و زیبایی و ... . بر عکس خیلی افراد، به نظرم متوسط بودن خیلی بده. منم همه عمرم متوسط بودم. یه آدم با هوش متوسط، قیافه متوسط، زندگی متوسط… یه ۱۷ بگیر قهار.حالا دلیل بد بودن متوسط چیه؟ اونقدری میفهمی که درد بکشی، اونقدری باهوش نیستی که حلش کنی.اونقدری داری که از گرسنگی نمیری، اونقدری نداری که زندگی کنی.اونقدری زشت نیستیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده رستمیان تاريخ: شنبه 11 مهر 1405 ساعت: 6:50

آیا فوتبالی هستید؟ اگر جواب مثبت هست طرفدار کدام تیم هستید؟اگر فوتبالی باشید، لابد برای شما هم پیش آمده که وسط بحثی مفصلاً بی‌ربط—مثلاً یک بحث سیاسی—ناگهان کسی که کم آورده فریاد بزند: اصلاً شما آبی‌ها/قرمزها همه همین‌طورید و همین کافی است که آبی‌ها و قرمزهایی که تا آن لحظه ساکت نشسته بودند، وارد میدان شوند و پشت هم‌تیمی‌شان بایستند.حالا تصور کنید اگر این کری‌خوانی‌ها و هواداری‌ها قرار بود به جاهای دیگری سرایت کند چه می‌شد؟ لابد قرمزها حق داشتند فقط پیش دکترهای قرمز بروند، استادهای آبی فقط به آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده رستمیان تاريخ: شنبه 11 مهر 1405 ساعت: 6:50

مژده بده، مژده بده، یار پسندید مراسایه او گشتم و او برد به خورشید مرا جانِ دل و دیده منم، گریه خندیده منمیارِ پسندیده منم، یار پسندید مراکعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نمازکان صنمِ قبله نما خم شد و بوسید مراپرتو دیدار خوشش تافته در دیده منآینه در آینه شد: دیدمش و دید مراآینه خورشید شود پیش رخ روشن اوتابِ نظر خواه و ببین کاینه تابید مراگوهرِ گم بوده نگر تافته بر فرق فلکگوهریِ خوب نظر آمد و سنجید مرانور چو فواره زند بوسه بر این باره زندرشکِ سلیمان نگر و غیرتِ جمشید مراهر سحر از کاخ کرم چون که فرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده رستمیان تاريخ: شنبه 11 مهر 1405 ساعت: 6:50

سرباز خفته، شهید بیدارغربت خوابگاه خونین بمپور می‌آیم از ناکجاکه زندگیدفن می شود در سنگربا دستان خاکی سربازمی‌آییتو امااز کجا؟که لبخند صدای تیر نیستو آغوش روتوش می کند میدان مین را بر دیوار جنگجنگترک می‌خورددر نگاه سربازخمیدگی کوله‌پشتی‌ هادر شانه‌های جنگاز زخم های سربازمی‌آییبا خاموشی مردمک‌هاتاما روشن‌تر از خاکسترمی‌آییبا سپیدی واژه‌ هابی‌هیاهوی باروتو خاکسپاری ویرانیو به جای شلیکمن امازمزمه می‌کنمنامت رادر سرود وطنو ناگاه میدان میندر آغوش رقص و بوسهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده رستمیان تاريخ: شنبه 11 مهر 1405 ساعت: 6:50

ادبیات و فناوری گزارش‌ها شعر و مطالب علمی و فناوری روز سایه یونگ یه مفهوم خیلی قشنگ داره به اسم «سایه».میگه هرکدوم از ما یه بخش‌هایی از خودمون رو که دوست نداریم، می‌فرستیم یه گوشه‌ی ذهنمون؛ خشم، حسادت، خودخواهی، ترس، میل به کنترل، حتی جاه‌طلبی و آسیب‌پذیری.مثلاً میگی «من از آدمای خودخواه متنفرم»، ولی شاید خودت هیچ‌وقت به خودت اجازه ندادی خودخواه باشی».یا میگی «از آدمای ضعیف بیزارم»، شاید چون سال‌ها به خودت اجازه ندادی ضعیف باشی و همیشه مجبور بودی قوی بمونی.اما سایه فقط تارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده رستمیان تاريخ: شنبه 11 مهر 1405 ساعت: 6:50

کس درنیامدهست بدین خوبی از دریدیگر نیاورد چو تو فرزند مادریخورشید اگر تو روی نپوشی فرو رودگوید دو آفتاب نباشد به کشوریاول منم که در همه عالم نیامدهستزیباتر از تو در نظرم هیچ منظریهرگز نبردهام به خرابات عشق راهامروزم آرزوی تو در داد ساغرییا خود به حسن روی تو کس نیست در جهانیا هست و نیستم ز تو پروای دیگریبر سرو قامتت گل و بادام روی و چشمنشنیدهام که سرو چنین آورد بریرویی که روز روشن اگر برکشد نقابپرتو دهد چنان که شب تیره اختریهمراه من مباش که غیرت برند خلقدر دست مفلسی چو ببینند گوهریمن کم نمیکنم سر مویی ز مهر دوستور میزند به هر بن موییم نشتریروزی مگر به دیده سعدی قدم نهیتا در رهت به هر قدمت مینهد سری + نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۴/۲۹ ساعت ۷:۵۴ ب.ظ توسط محسن حیدری  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده رستمیان تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 11:25

عزیز منروزگاری است که حتی جوان های عاشق نیز قدر مهتاب را نمی دانند. این ما هستیم که در چنین روزگارِ دشواری باید نگهبان اعتبارِ شب های شفاف و پرشکوه، کهکشان شیری، و شهاب های فروریزنده باشیم...شاید بگویی: «در زمانه یی چنین، چگونه می توان به گزمه گرفتن در پرتوِ ماه پُر اندیشید؟» و شاید نگویی؛ چرا که پاسخ این پرسش را بارها و بارها از من شنیده یی و باز خواهی شنید.«آنکه هرگز نان به اندوه نخوردو شب را به زاری سپری نساختشما را ای نیروهای آسمانیهرگز، هرگز، نخواهد شناخت»گوتهاگر فرصتی پیش بیاید – که البته باید بیاید- و باز هم شبی مثل آن شب های عطرآگینِ رودبارَک که سرشار است از موسیقی ابدی و پُرخروشِ سردابرود، در جاده های خلوتِ خاکی قدم بزنیم، دست در دست هم، دوش به دوش هم، باز هم به تو خواهم گفت: گوش کن! گوش کن بانوی من! در آن ارتفاع، کسی هست که ما را صدا می زند...و تو می گویی: این فقط موسیقی نامیرای افلاک است...ما هرگز کهنه نخواهیم شد. + نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۴/۲۲ ساعت ۶:۱ ب.ظ توسط محسن حیدری  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده رستمیان تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 1:39

- زن داری؟- نه، امیدوارم بگیرمعصبانی گفت: خیلی خری، مرد که نباید زن بگیرد!- چرا؟ سینیور ماجیوره!با عصبانیت گفت: مرد نباید زن بگیرد!نباید ازدواج کند، اگر قرار باشد همه چیز را از دست بدهد، نباید دستی دستی خودش را توی مخمصه بیندازد.مرد که نباید خودش را توی هَچَل بیندازد و دنبال چیزهایی باشد که آنها را بعدا از دست میدهد.- حالا چه الزامی دارد که از دست بدهد؟سرگرد گفت: به هر حال از دست میدهد.از دست میدهد پسر، با من بحث نکن!شِنل خود را پوشید و کلاهش را بر سر گذاشت. یک راست آمد به سراغ من و دست گذاشت روی شانهام و گفت:شرمندهام نباید گستاخی میکردم. زنم تازه مُرده، مرا ببخش.مردان بدون زنان + نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۳/۰۳ ساعت ۷:۴۵ ب.ظ توسط محسن حیدری  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده رستمیان تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 16:31

آزاد می خواهمتمانند جویباریکه از صخره ای به صخره ای می جهداما نه از آن خودم.بزرگ می خواهمتچونان کوهسارانیکه آبستن بهاران استاما نه از آن خودم.تازه می خواهمتچونان نانیکه از تازگی خویش بی خبر استاما نه از آن خودم.بلند می خواهمتچونان درخت تبریزیبه گاه برکشیدن خود به آسماناما نه از آن خودم.سپید می خواهمتچونان شکوفه های نارنجروی زمیناما نه از آن خودم.اما نه از آن خودمنه از آن خدا، نه هیچکسنه حتی خودت."محسن حیدری" + نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۲/۱۸ ساعت ۱۲:۲۴ ب.ظ توسط محسن حیدری  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده رستمیان تاريخ: پنجشنبه 27 ارديبهشت 1403 ساعت: 13:52

صحنهای از فیلم تایتانیک در حالی که کشتی در اثر برخورد با کوه یخ دچار صدمهی جدی شده بود، گروهی نوازنده در عرشهی کشتی مشغول اجرای قطعات برگزیده از موسیقی کلاسیک بودند.آنان کار خود را به بهترین نحو اجرا میکردند و دقت میکردند که کیفیت کارشان تحت تأثیر شرایط نامناسب موجود قرار نگیرد! اما در یک کشتیِ در حالِ غرقشدن و در میان مسافرانی که از هول و وحشت در حال سراسیمه دویدن به اینسو و آنسو هستند، چه اهمیتی دارد که موسیقی کلاسیک با بهترین کیفیت اجرا شودمثالی دیگر میتواند از کتاب قلعه حیوانات باشد.طبق ماجرای این کتاب، حیوانات دست به دستِ هم میشوند و ارباب و خانوادهاش را از مزرعه بیرون میکنند و خود مدیریت مزرعه را به دست میگیرند. اولین کار آنها تنظیم عهد نامهایست که طبق آن همهی حیوانات باهم برابرند و هیچکس حق ندارد خود را ارباب و مالک دیگران بداند.اما چیزی نمیگذرد، خوکی که مدیریت مزرعه را به دست گرفته است، آرامآرام عهدنامه را تغییر داده و برای خود و اطرافیانش حقوق و امتیازات ویژهای وضع میکند.در این میان، اسبی در مزرعه زندگی میکند به نام باکستر که به لحاظ خوش خلقی، صبوری و پشتکار، مورد احترام همهی حیوانات است. حیوانات از او میخواهند کمکشان کند تا در مورد شرایط جدید تصمیم بگیرند اما باکستر، سخت مشغول کار است و به اطرافش توجهای ندارد.شُعار او این است: من کار میکنم و احساس میکند که باید کار خود را به بهترین شکل انجام دهد و کاری به کار چیز دیگری نداشته باشد.گرچه باکستر میتوانست از اتفاق وحشتناکی که درقلعه ی حیوانات رخ میدهد جلوگیری کند، چنان با وجدان و شرافتمندانه سرش به کارش گرم بود که فقط هنگامی از تغییرات باخبر شد که خوک حاکم، او را به یک سلاخ فروخت.در جریانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده رستمیان تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:59

دستمال کاغذی به اشک گفت:قطره قطرهات طلاستیک کم از طلای خود حراج میکنی؟عاشقم.. با من ازدواج میکنی؟اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی!؟تو چقدر سادهای خوش خیال کاغذی!توی ازدواج ما، تو مچاله میشویچرک میشوی و تکهای زباله میشویپس برو و بیخیال باشعاشقی کجاست؟ تو فقط دستمال باشدستمال کاغذی، دلش شکستگوشهای کنار جعبهاش نشستگریه کرد و گریه کرد و گریه کرددر تن سفید و نازکش دوید خون دردآخرش، دستمال کاغذی مچاله شدمثل تکهای زباله شداو ولی شبیه دیگران نشدچرک و زشت مثل این و آن نشدرفت اگرچه توی سطل آشغالپاک بود و عاشق و زلالاو با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشتچون که در میان قلب خود دانههای اشک کاشت. + نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۲/۰۶ ساعت ۳:۲۷ ب.ظ توسط محسن حیدری  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده رستمیان تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:59

تو این اوضاع و احوال قمر در عقرب که هر روزمون بدتر از دیروزه همه میگن باید کاری کنیم کارستان.کاری بزرگ مثل انقلاب یا اصلاحی اساسی یا مهاجرت به آنطرف کره زمین ولی در نهایت کاری که بیشتر مامیکنیم هیچ کاری نکردنه.با احترام به همه آنهایی که برای نجات ما درفکر کاری هستن کارستان، آیا واقعا ما اکثریت هیچکار نکن به کل در گمراهی هستیم؟مولانا میگه کوشش بیهوده به از خفتگی. ولی چرا طبیعت خفتگی را بیشتر از کوشش بیهوده میپسنده و تو دوران سختی و بیچارگی نهتنها کارستان نمی کنه بلکه اغلب کاری که میکنه هیچ کاری نکردنه. درست مثل ما؟ادوارد ویلسون زیستشناسی که میشه اون را بنیانگذار طبیعت گرایی بدونیم، معتقده که همه رفتارهای موجودات زنده از یک حلزون گرفته تا ما آدمهای هوشمند، همه از یک چشمه آب میخوریم. چشمه ای با تجربه ی چند میلیارد سال موفقیت در بقا و زیستن و کدهای رفتاری طبیعت بیش از آنکه تو مغزهای طبیعت باشه، تو ژنهای این طبیعت چند میلیارد ساله هست.ما آدمهای تافته ی جدابافته، حاضر نیستیم از جانورانی که مغزشان یک هزارم ماست چیزی یاد بگیریم درحالی که اگه ماآدمها تنها دوصدهزارسال تجربه زیستن و زنده موندن در روی زمین را داریم، مثلا حلزونها نیم میلیون سال بیش از ما تجربه زیستن دارن. پس شاید بتونیم از رفتار حلزونها هم چیزهایی بیاموزیم.لابد میپرسین حالا از بین این همه جانور چرا حلزون؟من ازسالهاپیش وقتی فهمیدم معمای حافظه با تحقیق روی نورونهای حلزون حل شده عاشق این موجودات لزج شدم. اون سال ها یک کتاب با عنوان صدای غذا خوردن یک حلزون وحشی را خوندم.کتاب، داستان واقعی همدم شدن یک خانم بیمار با یک حلزون هستش.فصلی از کتاب با بخشی از قصه هانس کریستین آندرسون از زبان یک حلزون آغاز میشه:خود را از جهانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده رستمیان تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 18:19

صفحه بندی