غزلی از سعدی

خرید بک لینک
کس درنیامدهست بدین خوبی از دریدیگر نیاورد چو تو فرزند مادریخورشید اگر تو روی نپوشی فرو رودگوید دو آفتاب نباشد به کشوریاول منم که در همه عالم نیامدهستزیباتر از تو در نظرم هیچ منظریهرگز نبردهام به خرابات عشق راهامروزم آرزوی تو در داد ساغرییا خود به حسن روی تو کس نیست در جهانیا هست و نیستم ز تو پروای دیگریبر سرو قامتت گل و بادام روی و چشمنشنیدهام که سرو چنین آورد بریرویی که روز روشن اگر برکشد نقابپرتو دهد چنان که شب تیره اختریهمراه من مباش که غیرت برند خلقدر دست مفلسی چو ببینند گوهریمن کم نمیکنم سر مویی ز مهر دوستور میزند به هر بن موییم نشتریروزی مگر به دیده سعدی قدم نهیتا در رهت به هر قدمت مینهد سری + نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۴/۲۹ ساعت ۷:۵۴ ب.ظ توسط محسن حیدری  |  غزلی از سعدی...ادامه مطلب

ما را در سایت غزلی از سعدی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: دوشنبه 8 مرداد 1403 ساعت: 11:25

عزیز منروزگاری است که حتی جوان های عاشق نیز قدر مهتاب را نمی دانند. این ما هستیم که در چنین روزگارِ دشواری باید نگهبان اعتبارِ شب های شفاف و پرشکوه، کهکشان شیری، و شهاب های فروریزنده باشیم...شاید بگویی: «در زمانه یی چنین، چگونه می توان به گزمه گرفتن در پرتوِ ماه پُر اندیشید؟» و شاید نگویی؛ چرا که پاسخ این پرسش را بارها و بارها از من شنیده یی و باز خواهی شنید.«آنکه هرگز نان به اندوه نخوردو شب را به زاری سپری نساختشما را ای نیروهای آسمانیهرگز، هرگز، نخواهد شناخت»گوتهاگر فرصتی پیش بیاید – که البته باید بیاید- و باز هم شبی مثل آن شب های عطرآگینِ رودبارَک که سرشار است از موسیقی ابدی و پُرخروشِ سردابرود، در جاده های خلوتِ خاکی قدم بزنیم، دست در دست هم، دوش به دوش هم، باز هم به تو خواهم گفت: گوش کن! گوش کن بانوی من! در آن ارتفاع، کسی هست که ما را صدا می زند...و تو می گویی: این فقط موسیقی نامیرای افلاک است...ما هرگز کهنه نخواهیم شد. + نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۴/۲۲ ساعت ۶:۱ ب.ظ توسط محسن حیدری  |  غزلی از سعدی...ادامه مطلب

ما را در سایت غزلی از سعدی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 41 تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 1:39

- زن داری؟- نه، امیدوارم بگیرمعصبانی گفت: خیلی خری، مرد که نباید زن بگیرد!- چرا؟ سینیور ماجیوره!با عصبانیت گفت: مرد نباید زن بگیرد!نباید ازدواج کند، اگر قرار باشد همه چیز را از دست بدهد، نباید دستی دستی خودش را توی مخمصه بیندازد.مرد که نباید خودش را توی هَچَل بیندازد و دنبال چیزهایی باشد که آنها را بعدا از دست میدهد.- حالا چه الزامی دارد که از دست بدهد؟سرگرد گفت: به هر حال از دست میدهد.از دست میدهد پسر، با من بحث نکن!شِنل خود را پوشید و کلاهش را بر سر گذاشت. یک راست آمد به سراغ من و دست گذاشت روی شانهام و گفت:شرمندهام نباید گستاخی میکردم. زنم تازه مُرده، مرا ببخش.مردان بدون زنان + نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۳/۰۳ ساعت ۷:۴۵ ب.ظ توسط محسن حیدری  |  غزلی از سعدی...ادامه مطلب

ما را در سایت غزلی از سعدی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 16:31

آزاد می خواهمتمانند جویباریکه از صخره ای به صخره ای می جهداما نه از آن خودم.بزرگ می خواهمتچونان کوهسارانیکه آبستن بهاران استاما نه از آن خودم.تازه می خواهمتچونان نانیکه از تازگی خویش بی خبر استاما نه از آن خودم.بلند می خواهمتچونان درخت تبریزیبه گاه برکشیدن خود به آسماناما نه از آن خودم.سپید می خواهمتچونان شکوفه های نارنجروی زمیناما نه از آن خودم.اما نه از آن خودمنه از آن خدا، نه هیچکسنه حتی خودت."محسن حیدری" + نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۲/۱۸ ساعت ۱۲:۲۴ ب.ظ توسط محسن حیدری  |  غزلی از سعدی...ادامه مطلب

ما را در سایت غزلی از سعدی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: پنجشنبه 27 ارديبهشت 1403 ساعت: 13:52

صحنهای از فیلم تایتانیک در حالی که کشتی در اثر برخورد با کوه یخ دچار صدمهی جدی شده بود، گروهی نوازنده در عرشهی کشتی مشغول اجرای قطعات برگزیده از موسیقی کلاسیک بودند.آنان کار خود را به بهترین نحو اجرا میکردند و دقت میکردند که کیفیت کارشان تحت تأثیر شرایط نامناسب موجود قرار نگیرد! اما در یک کشتیِ در حالِ غرقشدن و در میان مسافرانی که از هول و وحشت در حال سراسیمه دویدن به اینسو و آنسو هستند، چه اهمیتی دارد که موسیقی کلاسیک با بهترین کیفیت اجرا شودمثالی دیگر میتواند از کتاب قلعه حیوانات باشد.طبق ماجرای این کتاب، حیوانات دست به دستِ هم میشوند و ارباب و خانوادهاش را از مزرعه بیرون میکنند و خود مدیریت مزرعه را به دست میگیرند. اولین کار آنها تنظیم عهد نامهایست که طبق آن همهی حیوانات باهم برابرند و هیچکس حق ندارد خود را ارباب و مالک دیگران بداند.اما چیزی نمیگذرد، خوکی که مدیریت مزرعه را به دست گرفته است، آرامآرام عهدنامه را تغییر داده و برای خود و اطرافیانش حقوق و امتیازات ویژهای وضع میکند.در این میان، اسبی در مزرعه زندگی میکند به نام باکستر که به لحاظ خوش خلقی، صبوری و پشتکار، مورد احترام همهی حیوانات است. حیوانات از او میخواهند کمکشان کند تا در مورد شرایط جدید تصمیم بگیرند اما باکستر، سخت مشغول کار است و به اطرافش توجهای ندارد.شُعار او این است: من کار میکنم و احساس میکند که باید کار خود را به بهترین شکل انجام دهد و کاری به کار چیز دیگری نداشته باشد.گرچه باکستر میتوانست از اتفاق وحشتناکی که درقلعه ی حیوانات رخ میدهد جلوگیری کند، چنان با وجدان و شرافتمندانه سرش به کارش گرم بود که فقط هنگامی از تغییرات باخبر شد که خوک حاکم، او را به یک سلاخ فروخت.در جریان غزلی از سعدی...ادامه مطلب

ما را در سایت غزلی از سعدی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: سه شنبه 18 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:59

صفحه بندی