عزیز منروزگاری است که حتی جوان های عاشق نیز قدر مهتاب را نمی دانند. این ما هستیم که در چنین روزگارِ دشواری باید نگهبان اعتبارِ شب های شفاف و پرشکوه، کهکشان شیری، و شهاب های فروریزنده باشیم...شاید بگویی: «در زمانه یی چنین، چگونه می توان به گزمه گرفتن در پرتوِ ماه پُر اندیشید؟» و شاید نگویی؛ چرا که پاسخ این پرسش را بارها و بارها از من شنیده یی و باز خواهی شنید.«آنکه
هرگز نان به اندوه نخوردو شب را به زاری سپری نساختشما را ای نیروهای آسمانیهرگز، هرگز، نخواهد شناخت»گوتهاگر فرصتی پیش بیاید – که البته باید بیاید- و باز هم شبی مثل آن شب های عطرآگینِ رودبارَک که سرشار است از موسیقی ابدی و پُرخروشِ سردابرود، در جاده های خلوتِ خاکی قدم بزنیم، دست در دست هم، دوش به دوش هم، باز هم به تو خواهم گفت: گوش کن! گوش کن بانوی من! در آن ارتفاع، کسی هست که ما را صدا می زند...و تو می گویی: این فقط موسیقی نامیرای افلاک است...ما هرگز
کهنه نخواهیم شد.
+ نوشته شده در ۱۴۰۳/۰۴/۲۲ ساعت ۶:۱ ب.ظ توسط محسن حیدری
|
غزلی از سعدی...
ادامه مطلب
ما را در سایت غزلی از سعدی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 41
تاريخ: پنجشنبه
28 تير
1403 ساعت: 1:39